میلاد یاوری :
گاهي خبري ميرسد از بازداشت دوستي و گاهي خبر از دست رفتن عزيزي. آگهي ترحيمي ديدم كه دوستي از كرج سوغات آورده بود. انگار هممحلي بودند. نامش داود صدري بود. به رنگ سبز نوشته بودند: شهيد داود صدري.
انگار پولي بابت تحويل جنازه پرداخته بودند و پولي نيز بابت گلولهاي كه هزينه شده بود براي كشتن! فكر كردم چرا اين گونه نباشد!؟ چشمانم خيره به دو بيت شعري بود كه روي برگهي سوغاتي نوشته شده بود، يادم نيست چند بار خواندمش:
در مسلخ عشق جز نكو را نكشند
روبه صفتان زشت خو را نكشند
گر عاشق صادقي ز مردن نهراس
مردار بود هر آنكه او را نكشند
عجيب است ايرانيان هميشه صبورند، هميشه لب فرو ميبندند، هميشه مدارا ميكنند، اما لبريزي صبرشان هم حيرتآور است. صبوريشان آدم را ياد كاوه مياندازد كه چگونه فرزندان را يكي پس از ديگري ازو گرفتند و لب فروبست. لبريزي صبرشان هم مشابه! مرگ آخرين فرزند را برنتابيد و خانمان قاتلين را سوزاند. اكنون ايران پر شده از مردماني كه ديگر نميتوانند مدارا كنند. چه كسي فكر ميكرد تجمعات ميليوني اعتراض آميز شكل گيرد و باز با وجود فرمان سركوب مشروع، تداوم يابد؟
امروز سالگرد هجدهم تيرماه است. پيش از اين، از هجده تير اگر نامي برده ميشد، اگر يادي زنده ميگشت، تنها و تنها جزيي از گذشته بود و قسمتي از جنبشي كه اكنون حكومتيان غائله ميخوانندش. امروز اما هجده تير، اميد به آينده ايست كه گويي دسترسي به آن بيش از هر زماني ملموس است. تا ديروز اگر تصويري از 18 تير در ذهنمان نقش ميبست و اگر نامي از كسي برده ميشد، تصويري نبود جز جواني كه پيراهن خونين شهيدي را در دستانش گرفته و نامي نبود جز باطبي. امروز آنقدر هست تصاويري كه مدتها ذهنت را پر كنند و انديشهات را حيران سازند، آنقدر هستند باطبيهايي كه صدها پيراهن را بر فراز دستان گيرند و فرياد دادخواهي سردهند كه نميداني كدام يك را در افكارت بپروراني. چه كسي مي تواند حتي لحظهاي تصور كند كه آنچه بر مردم ايران در اين بيست و چند روز گذشته، به فراموشي سپرده ميشود؟